تبليغاتX
دلتنگی هایم برای خدا

دلتنگی هایم برای خدا

دلتنگی هایم برای توست و دلخوشیهایم برای خاکیان ....مرا ببخش مهربانم

منو تو آغوشت بگیر خدا می خوام بخوابم

آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم

منو تو آغوشت بگیر می خوام برات بخونم

روی زمین چقدر بده می خوام پیشت بمونم

کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری؟

خسته شدم از عمری غربت و غم واسیری

کی گفته باید گریه ی شبامو در بیاری؟

تا لحظه ای وقت شریفتو واسم بذاری

توی آغوش تو آرامش محضه

منو با خودت ببر حتی یه لحظه

بغلم کن منو بردار ببرم دور

ببرم از این زمین سرد و ناجور

وقتی باید واسه ی رها شدن یه بی فروغ بود

واسه آرامش نسبی کلی حرفای دروغ بود

توی دنیا هرچیزی قیمتی داره حتی وجدان

اینا رو هیچ جا ندیدم نه تو انجیل نه تو قرآن

وقتی دنیا همه حرف پوچ و مفته

صدای هق هق تو پس کی شنفته؟

تو که می گی پیشمی تا لحظه مرگ

این که می گن می شکنی رنجم می دی بگو کی گفته؟

توی آغوش تو دیگه تنها نیستم

هر نفس اسیر دست غمها نیستم

دیگه عاشقانه تر از عاشقانه ام

واسه موندن دیگه با بهانه ام

توی آغوش تو از درد خبری نیست

از دروغ و حرفای زرد اثری نیست

نمی بینی کسی از هراس نونش

جلو حرف ناصواب بنده زبونش

توی آغوش تو آرامش محضه.......

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت12:52توسط سارا | |

سلام

سال نو داره میاد و این منم که روبه روت نشستم و با دل تنگ ازت گله می کنم

گله به خاطر زندگی که توش بد کسی رو نخواستم و همش برام بد اومد

زندگی که توش از دل کسی رو نشکوندم و دلم رو شکوندن

سال خوبی بود دور از مرگ و غم و اگه مریضی هم پیش اومد به لطف تو شفاش هم رسید

اما نازنین ، من که کاری با دل بنده هات و زندگیشون ندارم ، من که توی تنهایی خودم و موندم و فقط از سر درد لبخند می زنم ، چرا همیشه انگشت اتهام رو به سمتم می گیرن و بی دلیل دلم رو می شکونن ، سال ۸۷ خیلی زود تموم شد و زودتر از اون روح من ته کشید ، می دونم تو قید منو زدی که اگه نمی زدی حداقل جواب این همه التماس رو با بی اعتنایی نمی دادی ، ازت صبوری خواستم اما تو بهم عادت دادی ، عادت فراموشی نمی اره خدای من

قوانین جنگل دنیا خیلی سخته و من فقط بلدم ادای گرگها رو در بیارم اونم ادای گرگهای پیر و مریض و خسته

سال خوبی داشته باشی خدای من ، من که دیگه هی چیز ازت نمی خوام که گریه هام برای تو هم عادی شده ، فقط اگه زحمتی نیست اشکهایی که شب ۲۷ اسفند از سوز دل و بدی یک ساله بنده هات ریختم یه جا یادداشت کن تا فراموش نکنی آخه تو هم خیلی سرت شلوغه

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت8:32توسط سارا | |

سلام عزیز دلم

خوبی؟

توی آسمونها خوش می گذره؟

الان  داری برف بازی می کنی ؟

دلت می خواست با خورشید خانوم خلوت کنی که ابرهاتو به جاش سایه سرمون کردی؟

چند وقتیه که همش دارم بهت اصرار می کنم ازم خسته نشدی؟ چند وقتیه بیشتر باهات دردودل می کنم مثل روزهای اولی که این وبلاگ رو راه انداختم اون روزها هم همش بهت غر می زدم یادته مگه نه؟

نمی دونم چی شده اما دلم برای اتفاقهای جدید که قراره بیافته و مخفیش کردی پر می کشه

می دونی چی می گم پس انقدر منتظرم نذار

 

پشیمونم پشیمونم پشیمون

پشیمونم برات مغرور بودم

تو بودی و ولی با تو نبودم

تو بودی و من از تو دور بودم

حالا من که نزدیکم خیلی وقته دلمو پیش دلت گرو گذاشتم یا منو آسمونی کن یا یه ذره زمینی شو خدای من

غریبه ها نتونستن بفهمن

یه ذره از دل و از حرفهای من

اما آشنای من تو فهمیدی پس بیا نزدیکتر

دلم برای آغوشت تنگ شده خدایی من

دوستت دارم زمینی زمینی

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت12:7توسط سارا | |

از ۱۷ خرداد خیلی می گذره شاید بیشتر از ۵ ماه خیلی چیزها عوض شده

من.....

زندگی ام.......

احساسم..........

تنها چیزی که عوض نشده تویی

فصلهای بعدی این قصه هیچ وقت نوشته نشد

فکر می کردم این وبلاگ حذف بشه اما حالا که نشده هرازچندگاهی میام اینجا تا فقط به تو بگم:

خدایا توی این دنیای پر از نامردی مردونگی رو در حقم تموم کردی

عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم

+نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت21:17توسط سارا | |

هر قصه یه آغازی داره

قصه ی من و تو هم از امروز شروع می شه

اولین برگ سفید قصه رو با نام خودت شروع می کنم

( به نام خداوند  بخشنده ی مهربان )

امروز دلم بی بهونه برات پر کشید و تصمیم گرفتم با هم یه قصه بنویسیم یه قصه ی دونفره از غصه ها دردها شادیها و خنده ها از دل همه ی آدمهای مهربون و به ظاهر خشن یا برعکس آدمهای بدفطرت و به ظاهر مهربون

می خوام امروز اولین فصل قصه های من و تو اینجا ثبت بشه

من : بهار دختر فروردین

و

تو : خدا خالق فروردین

فصل اول

آشنایی بهار و خدا

امروز ۱۷ خرداد اولین روز آشنایی بهار و خداست. خدا برای اولین بار به بهار نگاه کرد بهار سرش رو از شرم پایین انداخت و لپهاش گلی شد اما یه خون تازه زیر پوستش جریان پیدا کرد و فهمید بله کار دل ساخته شده

خدا عاشق بود سالها یش وقتی که بهار به دنیا نگاه کرد عاشق شده بود اما بهار گمش کرده بود یا شایدم از قصد نادیده می گرفتش

بین بهار و خدا عاشق و معشوق بی معنیه بهار هم خدا رو دوست داره هم براش دلبری می کنه خدا هم نازش رو می کشه و از محبت بهار خرسند می شه

امروز اولین روز آشنایی من با خداست

بهار منم و خدا پادشاه کبریا

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت19:48توسط سارا | |